ترانه اجتماعی دگرگونی از فرجام

![]() |
ادامه مطلب | ![]() |
يكشنبه، 30 خرداد ماه ، 1389 | ![]() |
نظر دهيد! |
دوباره غروبه

اجازه نامه:
توجه:
برای خواندن ترانه ها حتما باید از شماره 09354210526 مجوز دریافت کنید .
به سبک پاپ با صدای آروم و پر احساس و کشیده
دوباره غروبه دلم نا آرومه دله من شکسته ه ه ه ه از دست تو و و ووو
1- یادم نمیره هرگز، با تو بودنو پاتووو موند نووو تو غربت مردنو ووو
2- یادم نمیره هرگز ، دروغایه کزآ ییت با این حال پات می مونـــم
( شاید یه روز بیایی 2صدایی)
بازم دلم گرفته ه ه ه از سکوتو تنهایی از این همه انتظار غم تلخ جدایی
بازم دلم پر کشید به آسمون غربت شاید تورو ببینم ،بگم که زودی برگرد { 2 صدایی}
رپ تند و کوبنده متضاد با حالت بالا
دوباره بارون و چشمای داغون دوباره غمگین دریای خشمگین دوباره تکرار شبای بیدار دوباره سازو نوای گیتار دوباره شادی به طعم تلخی ازروحسودی به رنگ سختی 2بار بهونه خدا میدونه توجاده دل جا پا نمونده دوباره طوفان و صدای باده مست و گریزونم از شراب و باده راه درازو پاهای خستم
نایی نداره لبای زخمم دوس دارم بشنوم از لبای تو دوس دارم بشنوم I love you…
دلم گرفته و از وعده وعیدات دلم شکسته از اون فریب هات تو بم میگفتیNO LOVE ME ازرو تنفر NOLOVE SEE هیچ جور نمی خوام تورو ببینم عشق تو کشتم تا جون بگییرم خودکارمو رها کردم رو برگ کاغذ قلبمو پس بده بده به من باز پس
تو دلم پائیزه فصل برگریزون تو دل سفید باش وقت برف ریزون
بساز ازسرمات یه آدم برفی دله اونم حتی شده ازت غمگین
چشمای سیاهش دیگه شده سنگین اونم آب میشه ازطوفان سهمگین
توهم بش نشون بده ظاهر رنگین اما همه میبینن باطن ننگین
دوباره غروبه دلم نا آرومه دله من شکسته ه ه ه ه از دست تو و و ووو
کوراس:
دوباره غروبه دلم نا آرومه دله من شکسته ه ه ه ه از دست تو و و ووو
1- یادم نمیره هرگز، با تو بودنو پاتووو موند نووو تو غربت مردنو ووو
2- یادم نیره هرگز ، دروغایه کزآ ییت با این حال پات می مونـــم ( شاید یه روز بیایی 2صدایی)
بازم دلم گرفته ه ه ه از سکوتو تنهایی از این همه انتظار غم تلخ جدایی
بازم دلم پر کشید به آسمون غربت شاید تورو ببینم ،بگم که زودی برگرد { 2 صدایی}
میکس دوباره بارون صدای رعد و برق- دریای خشمگین صدای دریا - شبای بیدار جیرجیرک
جایگزین آره ، دوباره دل خراب من یاد گذشته ها رو کرده نمی دونم چطوری اونو فراموشش کنم
ولی یه حسی تو قلبم میگه دوباره بر می گرده
سید احمد پور (فرجام)
قیمت 80 هزار تومان و ادامه شعر بعد از بستن قرار داد
همراه با آهنگ و تنظیم برای خواننده
![]() |
ادامه مطلب | ![]() |
يكشنبه، 30 خرداد ماه ، 1389 | ![]() |
1 نظر |

اجازه نامه:
توجه:
عشق جدایی غروب مرگ تو میتونی دوباره شروع کنی مرد
عشق تنها دروغ هستی مرگ همون حُضور شمشیر
دست همون پناه گرما گناه همون احساس سرما
نعمت مثله هوس ها نیاز انسان به نفس هاش
نیاز مثل عشقه من قلبمو پس بدهو بدش به من
من دنیارو از چشمات ، من خورشیدو از شب هات ، من طلوع از فردات ، من گرما رو از دستات
من شادی از رویات ، من شونمو از اشکات ، من قلبمو از دردات ، دریغ نـکـردم وتو ((خیلی پستی
بو روووو
گمشوبرو جای دیگه
توحید حال میکنه با یه فاز دیگه
من تورودوست داشتم ، تا اَبد تو
به من دروغ گفتی با تبحر
من نداشتم تو زندگیم حتی یه لغزش
بخاطره گناهه که چشات داره لرزش
پس برو دور شو از من نخواه بخشش
دیگه همش زجره و شادی هرگز
توحید تورو خدا دستاتو جلو بیار( با صدای دخترانه )
اینا به خودت می گفتی توی خوابو خیال
وآاااآی دلم شکست از این حرف
تورو خدا بکش ولی بکن منو عفو
میدونی چه لذتی داره بــخــشیدن گناه ؟
شبو روزم شده التماس پیش خدا
خابای رنگیم بی تو شدن همه کابوس
توی اتاق نشستم با چراغ خاموش
سردی اتاق داره از یادم میره
این وجودته که به رویاهام گرمی میده
تلسمو بشکنو برگرد پیشم
بخدا بی تو دارم دیوونه میشم
من عطر و از نفسهات ، من دستامو از موهات ، من نگامو از چشمات ، من جاده رو از قدمات
من تنهای تنهاهام، من آغوشمو از گرمات ، من روزامو از حرفات، من لبهامو از لبهات
دریغ نـکـردم وتو خیلی پستی (با صدای تو گلویی)( با صدای دخترانه )
سید احمد پور (فرجام)
قیمت 80 هزار تومان و ادامه شعر بعد از بستن قرار داد![]() |
ادامه مطلب | ![]() |
يكشنبه، 30 خرداد ماه ، 1389 | ![]() |
نظر دهيد! |
غربت لحظه هام
ترانه رپ پاپ عاشقانه دیس لاو غربت لحظه هام احمدپور

اجازه نامه:
توجه:
برای خواندن ترانه ها حتما باید از شماره 09354210526 مجوز دریافت کنید .
شما هم میتوانید شعر و ترانه های خودرا به ما بسپارید.
توی تمام غربت لحظه هام فقط تو بودی کنارم پا به پام
فکر می کردم می مونی باهام می خونی قصه عشق رو برام
ولی حالا توی تنهاییام میری و نمی کنی حتی نگام
دیگه خشکید چشمه این چشام دیگه مردن همه لحظه هام
دیگه سوختن همه شاخه هام بیا دیگه نزار بمیره صدام
دست تو ,پناهه گریه هامه
خنده هات ,شادیه لحظه هامه
عشق تو, مثل ماهی به دریا
زلف تو , مثل گندم به صحرا
اشک تو , مثل بارون به ابرا
من و تو , مثل آدم به هوا
بی ریاست
چرا رفتیو گذاشتی این دلو تنها که بشم صبح تا شب خیره به ابرا
یه روز آواره بزارم سر به صحرا یه روز دیوونه بشم برم قعر دریا
آخه دختر یه لحظه دست نگه دار دوست دارم من به خدا
نزار التماس کنم نرو از اینجا فقط تو هستی واسم ستاره شب ها
حالا یادم میاد تموم حرفاتو که می گفتی بهم تموم درداتو
غرق بودم توی دریای چشماتو دیگه طاقت ندارم ببینم اشکاتو
آرزومه روشن باشه راه فرداتو دیگه نمیبینم هیچ وقت غم هاتو
دست تو ,پناهه گریه هامه
خنده هات ,شادیه لحظه هامه
عشق تو, مثل ماهی به دریا
زلف تو , مثل گندم به صحرا
اشک تو , مثل بارون به ابرا
من و تو , مثل آدم به هوا
بی ریاست
می خوام بگم , حرف آخر ......
سید احمد پور (فرجام)
قیمت 80 هزار تومان و ادامه شعر بعد از بستن قرار داد
همراه با آهنگ و تنظیم برای خواننده
![]() |
ادامه مطلب | ![]() |
يكشنبه، 30 خرداد ماه ، 1389 | ![]() |
نظر دهيد! |

![]() |
ادامه مطلب | ![]() |
دوشنبه، 24 خرداد ماه ، 1389 | ![]() |
نظر دهيد! |
![]() |
ادامه مطلب | ![]() |
دوشنبه، 24 خرداد ماه ، 1389 | ![]() |
نظر دهيد! |
معلم پرسيد: عشق چيست؟ لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کرد و گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود نکته ها:
هيچ کس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود.
لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن. معلم اونو ديد و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟
لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟
لنا جواب سئوال معلم را با سئوال پاسخ داد: عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم
لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهي شو حفظ کنيد.
و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم اون هم منو دوست داره، بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوري که بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم. بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...
من تا مدتي پيش نمي دونستم که يپتر منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل از اينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده. ما عاشق هم ديگه بوديم و از ته قلب همديگه رو دوست داشتيم. خيلي زود گرمي عشق را احساس کرديم ولي يپتر طاقت دوري نداشت بخاطر همين به من گفت ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم از اين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود.
اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن، بخاطر همين پدرم مي خواست يپتر رو کتک بزنه. ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم اوني که خيلي دوسستش دارم، مي زنه. رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد به پيتر اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه. من پيتر رو با دست به آن طرف پرت کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منو به رگبار کتک بست.
بعد از اين موضوع پيتر رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و از اون روز به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رم و اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار.
مواظب خودت باش
دوستدار تو : پيتر
معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدر و مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان.
لنا بلند شد و گفت: چه کسي؟
ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان
دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد.
آري لناي داستان ما، به عهدش وفا کرد و رفت تا توي اون دنيا پيتر را ملاقات کنه.
چندي پيش داستاني با اين عنوان «يک داستان واقعي از عشق حقيقي/ آغاز، مسير و مقصد عشق انسان کجاست؟» نقل کردم که مورد استقبال شما دوستان عزيز قرار گرفت و نظرات خوب و ارزشمندتان باعث شد تا يک بار ديگر داستاني ديگر از عشق روايت کنم.
خيلي از ما آدما، فکر مي کنيم از عشق نوشتن، درباره عشق نوشتن قديمي شده است و بايد اين واژه را در کتاب ها جستجو کرد! اما من از آنها مي پرسم مگر مي شود بهترين هديه الهي قديمي و کهنه شود؟ شايد بخاطر اين است که اين روزها، افراد خيلي کمي عشق لناي داستان ما را دارند.
بخاطر اين افراد کم هم که شده، بايد از عشق نوشت.
عشقي که لنا تعريف مي کند بسيار قشنگ و زيباست. عشقي که در قلب لنا بوجود مي آيد از احساسي شروع مي شود که خداي مهربان در وجود او قرار داده است، او منتظر مي ماند تا از احساس پيتر مطمئن شود؛ وقتي در مي يابد که پيتر زودتر از او اين احساس را داشته است، گرمي عشق تمام وجودش را مي گيرد و حاضر مي شود همه چيز را به خاطر پيتر از دست بدهد و از هر چيز و هر کس به خاطر پيتر بگذرد و خود را براي او فدا کند.
لنا و پيتر عهدي عاشقانه مي بندند و به آن وفادار مي مانند.
وقتي توي زندگي آدما نگاه ميکني از اين عشق ها ميشه ديد؛ اما حيف که بيشتر در ميان پيرمردها و پيرزن ها اين عشق به چشم مي خوره! آدما وقتي پير ميشن، يک بار ديگه احساسات جواني آنها دوباره شکوفا ميشه و احساس علاقه و دوست داشتن يکي از آنهاست. بسيار ديده ام که بعد از فوت مادر بزرگي، پدر بزرگي هم بعد از گذشت چند روز فوت مي کند و يا برعکس.
بياييد عشق را از «لنا و پيتر» و «مادربزرگ ها و پدر بزرگ ها» ياد بگيريم.
![]() |
ادامه مطلب | ![]() |
چهارشنبه، 12 خرداد ماه ، 1389 | ![]() |
نظر دهيد! |
در نيويورک، بروکلين، در ضيافت شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي مدرسه مربوط به بچه هاي داراي ناتواني ذهني بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود. نکته ها:
او با گريه گفت: کمال در بچه من "شايا" کجاست؟ هرچيزي که خدا مي آفريند کامل است. اما بچه من نمي تونه چيزهايي رو بفهمه که بقيه بچه ها مي تونند. بچه من نمي تونه چهره ها و چيزهايي رو که ديده مثل بقيه بچه ها بياد بياره.کمال خدا در مورد شايا کجاست ؟! افرادي که در جمع بودند شوکه و اندوهگين شدند .
پدر شايا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامي که خدا بچه اي شبيه شايا را به دنيا مي آورد، کمال اون بچه رو در روشي مي گذارد که ديگران با اون رفتار مي کنند
و سپس داستان زير را درباره شايا گفت:
يک روز که با شايا در پارکي قدم مي زديم تعدادي بچه را ديدم که بيسبال بازي مي کردند. شايا پرسيد : بابا به نظرت اونا منو بازي ميدن...؟!
مي دونستم که پسرم بازي بلد نيست و احتمالاً بچه ها اونو تو تيمشون نمي خوان، اما فهميدم که اگه پسرم براي بازي پذيرفته بشه، حس يکي بودن با اون بچه ها مي کنه. پس به يکي از بچه ها نزديک شدم و پرسيدم : آيا شايا مي تونه بازي کنه؟! اون بچه به هم تيمي هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولي جوابي نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتياز عقب هستيم و بازي در راند 9 است. فکر مي کنم اون بتونه در تيم ما باشه و ما تلاش مي کنيم اونو در راند 9 بازي بديم....
درنهايت تعجب، چوب بيسبال رو به شايا دادند! همه مي دونستند که اين غير ممکنه زيرا شايا حتي بلد نيست که چطوري چوب رو بگيره! اما همينکه شايا براي زدن ضربه رفت ، توپ گير چند قدمي نزديک شد تا توپ رو خيلي اروم بياندازه که شايا حداقل بتونه ضربه ارومي بزنه...اولين توپ که پرتاب شد، شايا ناشيانه زد و از دست داد! يکي از هم تيمي هاي شايا نزديک شد و دوتايي چوب رو گرفتند و روبروي پرتاب کن ايستادند. توپگير دوباره چند قدمي جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شايا و هم تيميش ضربه آرومي زدند و توپ نزديک توپگير افتاد، توپگير توپ رو برداشت و مي تونست به اولين نفر تيمش بده و شايا بايد بيرون مي رفت و بازي تمام مي شد...اما بجاي اينکار، اون توپ رو جايي دور از نفر اول تيمش انداخت و همه داد زدند : شايا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شايا به خط اول ندويده بود! شايا هيجان زده و با شوق خط عرضي رو با شتاب دويد. وقتي که شايا به خط اول رسيد، بازيکني که اونجا بود مي تونست توپ رو جايي پرتاب کنه که امتياز بگيره و شايا از زمين بره بيرون، ولي فهميد که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شايا بسمت خط دوم دويد. دراين هنگام بقيه بچه ها در خط خانه هيجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همينکه شايا به خط دوم رسيد، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتي به 3 رسيد، افراد هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به خط خانه...! شايا به خط خانه دويد و همه 18 بازيکن شايا رو مثل يک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اينکه اون يک ضربه خيلي عالي زده و کل تيم برنده شده باشه.
پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسيدند.
بياييد نکته آزمونده اين داستان بسيار زيبا را اين رو تعميم بديم به خودمون و همه کساني که باهاشون زندگي مي کنيم؛ هيچ کدوم ما کامل نيستيم و جايي از وجودمون ناتواني هايي داريم اطرافيان ما هم همين طورند، پس بيايد با آرامش از ناتواني هاي اطرافيانمون بگذريم و همديگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنيم، بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگي و کمال ببريم و هم اطرافيان امان را.
![]() |
ادامه مطلب | ![]() |
چهارشنبه، 12 خرداد ماه ، 1389 | ![]() |
نظر دهيد! |
سالها پيش در کشور آلمان زن و شوهري زندگي مي کردند. آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.يک روز که براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ببر کوچکي در جنگل نظر آنها را به خود جلب کرد
مرد معتقد بود: نبايد به آن بچه ببر نزديک شد.
به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت. پس اگر احساس خطر مي کرد به هر دوي آنها حمله مي کرد و صدمه مي زد اما زن انگار هيچ يک از جملات همسرش را نمي شنيد خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش کشيد دست همسرش را گرفت و گفت
عجله کن! ما بايد همين الان سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر کوچک عضوي از اعضاي اين خانواده ي کوچک شد و آن دو با يک دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي کردند سالها از پي هم گذشت و ببر کوچک در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود که با آن خانواده بسيار مانوس بود
در گذر ايام مرد درگذشت و مدت زمان کوتاهي پس از اين اتفاق دعوتنامه ي کاري براي يک ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد. زن با همه دلبستگي بي اندازه اي که به ببري داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود، ناچار شده بود شش ماه کشور را ترک کند و از دلبستگي اش دور شود.
پس تصميم گرفت: ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد. در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد و با تقبل کل هزينه هاي شش ماهه، ببر را با يک دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و کارتي از مسوولان باغ وحش دريافت کرد تا هر زمان که مايل بود بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.
دوري از ببر، برايش بسيار دشوار بود
روزهاي آخر قبل از مسافرت ، مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها کنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد
سرانجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يک دنيا غم دوري ، با ببرش وداع کرد
بعد از شش ماه که ماموريت به پايان رسيد ، وقتي زن ، بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به
در ادامه مطلب .... در مورد داستان ها شعر و ترانه بگیدو برام ارسال کنید تا با نام و بینام براتون تو سایت بزارم
![]() |
ادامه مطلب | ![]() |
چهارشنبه، 12 خرداد ماه ، 1389 | ![]() |
نظر دهيد! |